1
گفتم زهجرت ای یار، بی تاب و بی قرارم
گفتا که چون تو من هم ، پاییز شد بهارم
گفتم که کی شود طی ، این روزهای فرقت
گفتا برای وصلت ، ایام می شمارم
گفتم که از فراقم ، باید صبور باشی
گفتا چه می توان کرد، جز تو کسی ندارم
گفتم تا تو رفتی ، بی تو گلی نرویید
گفتا که کاش می شد، ابری شوم ببارم
گفتم هنوز ز کویت ، بوی محبت آید
گفتا ز باغ هستی ، دیگر نخواند هزارم
گفتم بخوان بیادم ، گاهی سروده ای را
گفتا که بی تو هرگز، لب بر سخن نیارم
گفتم که خاطراتت ، از یاد رفتنی نیست
گفتا هر آنچه دانی ، برگو که راز دارم
گفتم چه آرزویی ، در دل نهفته داری
گفتا امیدم اینست ، باشی تو در کنارم
گفتم که ترسم این است ، ماراکنی فراموش
گفتا که تا همیشه ، مهرت به سینه دارم
گفتم به شوق رویت هرروز در انتظارم
گفتا نه آن زمان که آیی بر مزارم
گفتم صمد مخور غم ، کین هجرهم سرآید
گفتا چه خوشتر از این ، من هم امیدوارم
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمی